|
|
ضجه بر گلو
آوار ِ انتظار می می ری آخر دل را بکُش و زیر خاک کن که هر چه بر سرت آمد از دست دل بود ؛ بیهوده که هر چه بر سرت آمد از دست دل بود ... خاک... خاک .. مجالی ست برای آ ر ا مـ ـش... آرامشی که دیگر اختیارش دست من نیست...چون من خود را و دلم را فروختم به یک نگاهش... |+| نوشته شده توسط مهوشم در چهارشنبه 2 مرداد1387 و ساعت 22:50 |
|

