تبليغاتX
واگویه ها
 یادمان1
آهنگ shape of my heart ...
جالبه که 24 ساعت همه جلوی کامپیوتر باشم دیگه ازدنیا هیچ نمیخوام...دیروز بعد از دادن امتحان فیزیک1 تو اون هوای گرم با اون مراقبای سگ؛ دیدن چهرهء گریه ای سارا که تقلبشو ازش گرفته بودن خیلی ضدحال بود..بهش دلداری می دادیم...بعد دیگه رفتیم...با حمیده رفتیم توی اون باریکه توی باد نشستیم و حرف زد و حرف زدم و از امتحان فیزیک2یی گفتیم که قرار بود خوب داده بشه!..سر جلسه قبل شروع امتحان به حــ.ـمید اس ام اس دادم 305..ومنتظر که بیاد از روی منی تقلب کنه که غافل بودم که صفرکیلومتر بودم و خودم خبر نداشتم..و بازهم من غافل از اینکه اونا سوالارو قبل امتحان گیر آورده بودن و با جوابا رفته بودن سر جلسه! اومدم بیرون مامان سارا اونجا و من مجبور شدم به یک دروغ..بدم اومد...بعد به مریم که بم گفت خاک بر سرت ، گفتم تو برو با اون ابروهای در اومده ات!...برای بار سوم!..بش برخورد..بعدش توی راهرو ها تا طبقه سوم دنبالش دیویدم و اون فرار می کرد تا بالاخره واستاد و از دلش در آوردم..بعد رفتم حیاط .. مـ.ـهدی اس مث همیشه اون وسط در حال مانور دادن بود و چش چرونی!..توی حیاط حمیده اومد و گریون به اینکه میوفته...من که 2و3 میشم!...فرزانه خوب داده بود نامرد!..آسد ملوچ اومد و گفت سوالا لو رفته بوده...بعد رضـــ.ـا اومد پیش من که با سعیدی و سپهر واستاده بودیم داشتم از گند زدن امتحانم براشون می گفتم ، پرسید:خریت کردی دادی؟!..سپهر گفت نه چون میان ترمم بد نبود ،بم میده!>.....من در حالی که دست چپمو روی چشمم فشار می دادم...گفتم آره..بعد رضــ.ـی اومد و مث همیشه بشاش گفت اکشال نداره!...یه ذره با طیبه و سپیده و اونیکی سپیده و رکسانا و نازنین از اینکه چجوری امتحانو دادن حرف زدیم....بعد گفتیم بریم.... با خواهر حمیده و فرزانه و حمیده رفتیم تا ایستگاه پایینی...پیاده که شدیم اوتوبوس صاف اومد و رفتیم خونه..اصلا حوصله جشن نفس رفتن نداشتم!..یعنی چیزی بم پا نداد که برم...بیخیال شدیم و آمدیم خانه..قبلش رفتم پارک پایگاه با فائزه 15 دقیقه حرف زدم...درددل اون امتحان کوفتی....بعد رفتم خونه بعد اینکه ساعت 5 و نیم ناهار خوردم! از ساعت یک ربع به 6 عصر تا 3 شب چت کردم!>....با دوستان خوب..مصطفــ.ـی و دوستش...محــسن...بحث اعتقادی...همه چیز خوب بود...همه چیز...خـ ـوـ ب.. بود.....در حینش با امیــ.ـن موج...گفت باست خوشحالم فازی...چون یک انگشت شمار باهاته..بپا نپره!....بعد هم با بقیه بر و بج...بعد ساعت از یک و نیم تا 3 با حمــ.ـید.!..گفتم روزهای خوب دانشگاه تموم میشن و ...خاطره هاشون می مونه..دلم تنگ میشه....گفن..چه میشه کرد....باید عادت کنیم.....فکرشو بکن...دیگه یک روز اینهمه آدم خوب و بد و دوست داشتنی و دوست نداشتنی رو نبینی...فکرشو بکن بعد 4 -5 سال............دلم تنگ میشه..............دلم تنگ میشه.....................آهنگ evanescence hello.................حمیـــــ.ـد  گفت نماز می خونه...خیلی حس خوبی بهم دست داد..منکه همه چیو فعلا زدم شکستم و ریختم پایین و ..باید دوباره بسازم....من تصمیم گرفتم که اون قرآن صوتیا رو گوش بدم....../خوشم خوشم چنان خوشم..که غصه هامو می کشم..همه ته ِ ته ِ سفر ...فقط منم که چاوشم...../..یک روز ِ خیلی خیلی زود ..می سازمش دوباره...می سازمش...اعتقاد استوار و خوشگوارم رو....اعتقاد استوار و خوشگوارم رو.... don't cry.........don't cry......don't cry.....
.
.
+ اینا رونوشتم ....که دیروز ِ پر ماجرا ؛ یادم بمونه...
++ من بچه خوبیم!...یعنی اخلاقم خوبه!...خودش گف!...تازه اوشونم گفت ...تو خیلی دوست داشتنی هستی...اوشون!....
+++ /صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ...ملول و با سحر نزدیک..و دستش گرم کار مرگ..بیا ره توشه برداریم..قدم در راه بی برگشت بگذاریم.../.......همینطوری یادم اومد..گوشه وبلاگ density نوشته بود...
++++ آهنگ evanescence hello.....
|+| نوشته شده توسط مهوشم در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 13:32