|
ساعت ؟!
ساعت؛ یک ربع به پنج به وقت مردی که که فرق کرگدن و گراز را نمی دانست...ساعت؛ دو سال مانده به یک لحظه...ساعت؛ 3سال گذشته از آن ثانیه..ساعت؛ چند روز مانده به یک قتل...قتل عاطفه...ساعت؛ دو ساعت مانده به بی قراری و ...ساعت؛ هنگامهء خستگی...اچ میم آریا!...مزخرف بود...مزخرف بود....خراب کردی تمام یک ربع به یازده ها را ..تمام 20 دقیقه به یازده ها را ..برو و فعلا کتابهایی را بجو که یدک کش اسمی و رسمی در 20 و چند سالگی ات باشند...فعلا برو و اصلا به پنجشنبه ای هم فکر نکن که هیچ وقت نیامد...برو در زورق شکسته ! ات بنشین وسوراخ اش کن..هیچ موسی ای نیست که با دلایل فیلسوفانه اش روحت را قهوه ای سوخته کند...برو در زورقی خالی بنشین و پارو بزن..هیچ هم به روی خودت نیار که از خستگی مفرط داشتی خالی را " خوالی" می نوشتی..جای معلم کلاس اول خالی تا شاهکار 12سال پیشش را پیش چشمش ببیند...دیکته گفت صدبار و صدبار تو هم از رو نوشتی...ابتکارت را گور کردی و گذاشتی ثانیه ها دوتا یکی شوند و بدوند و بدوند و بمیرند..لای چنگالی که اسمش بزرگی بود..رویای بچگی..و بچگی...رویای بزرگی...بی عشقی..رویایش عشق..و عشق..رویایش بی عشقی ...مثل علف هرز می مانند آدمها که وقتی کوتاهند بلندی می خواهند و وقتی بلند، کوتاهی...تف انداخته ای روی صورت رضایت!...نگران هم نیستی که بی ادب خطاب خواهی شد..بس بود آنهمه خودت نبودن و "ادیت " نمودن خودت زیر هیکل افکار ِ منفی ِ شایدی ِ مردم....بس بود بک اسپیس زدن و پاک کردن و پاک شدن و پاک کردن..پلک بر هم بگذار و زورقت را بران...سوراخ خواهد شد می دانم..ولی بران و بران وبران تا به قعر عمیق ترین نقطهء دریاچه برسی...کسی چه می داند ..شاید هم دریا..بمیر و بمیران ...خودت بمیر و آن 20 دقیقه به 11 شب ها را بمیران..ثانیه ها که میراندی گمانم میراندن یک مهرمجازی را هم یاد گرفته باشی..کماکان علی حائری...کماکان مصطفـ.ـی امـ.ـیدی..کماکان سینا و آن دوست عینکی دماغ تیزش امیر...کماکان حمید و کماکان کماکان بهنـ.ـود و سیاوش...کماکان زهرا و یاسمن و ماهـ_ای و هاله..کماکان حمیده و حمید - ـه!..من و یک مشت خاطره که بخ زور توی حلقم چپانده اند و یک مشت یاد و فکر و حرف و سکوت و نگاه...که 4سال دیگر همه اش ازم گرفته خواهد شد... آش شعله قلم کارم خوشمزه است..نچشیده ام و می دانم خوشمزه است...روزگار خودم برای خودم ثبت شد......من یک رفتنی ِ کوچک..که میان خیل همهمه ء جلوی بوفه و چهار راه...گم شده..و نگاه های گذرا و گاه هرزه می پایندش..مجید!..برگه عوض نکرد...ادیت ممنوع ..من خودم هستم....من ِ مچالهء بی فکر ِ کوچک...یک رفتنی....یک سوختنی...در دل ...و در بیرون خندیدنش؛ ویترین وجودش...یک رفتنی...یک رفتنی....یک رفتنی..... . . + خداحافظ! . . . ++ نمی فهمی..زور نزن.. |+| نوشته شده توسط مهوشم در دوشنبه 27 خرداد1387 و ساعت 18:37 |
|

