تبليغاتX
واگویه ها
 ...
نگو چرا نوشتی و چرا سکوت اختیار نکردی باز بعد آن حرفها .. من تنهایی ام رو با کسی قسمت نکردم..من همیشه تنها بودم و تنها هستم..چون عاقبت اندیشی احمقانه ای که همیشه تو وجودم بوده منو از این کار باز داشته ..منی که همیشه " احمقانه " سعی کردم که دیگران رو از خودم نرنجونم و این برام حالا دیگه مث روز روشنه که حماقت بسه ... باید به قول دوستی که کامنت گذاشته بر محور " خودم " تصمیم بگیرم..من تقلا کردن و دست و پا زدن رو خوب یاد گرفتم فقط..اما رهایی از بند رو انگار یادم رفته..به یادم بیار اونهمه جرات و جسارت رو..به یادم بیار روزهای بی خیالی رو...من دیگه انگار دارم خفه میشم زیر رگبار خوب بودن..من دیگه باید رها کنم خودمو...تا کی دست و پا زدن زیر زنجیر پوسیده ای که برات جز زخم روی دستو پاهات چیزی نداشته..تا کی تحمل سکوت زهرآگینی که روحت رو می خوره..من دیگه باید رها شم...بکَنَم از این زمون..من دیگه باید رها شم..................
صبرکن...تو تکلیفتبا خودت معلوم نیس...الکی گردن بدبختی ننداز که حالا آمُله....درک..؟!....نه....برو ببین سنگایی که باید با خودتوا بکنی شون کجان ؛روانی...بعد وابــِکّنشون..وابـــِـکّنشون...........................
.
.
.
+ مهوشم جایی نداره واسه فریادهای خفته اش...جز این هزارتوی بی سر و ته
|+| نوشته شده توسط مهوشم در جمعه 17 خرداد1387 و ساعت 18:0