تبليغاتX
واگویه ها
 ؟!
واگویه های طفلک!.نمی دانست برای یک " رفتنی " ساخته شده.
تمام شد..عشق مزخرفی که ازاول نباید آغاز می شد...لذا دیگر هیچ چشمی آن جا را نمی پاید..دیگر فریاد های خفته ای نیست..دیگر سکوت است و سکوت.. و لحظه هایی از جنس ورق زدن این فصل از زندگی...میخواهم خیلی چیزهام را از نو شروع کنم...لحظه ها ساختنی اند نه لعنت فرستادنی....
.
.
.
+ برای روزی که نتوانستم آنجا بنویسم ، واگویه همچنان پابرجاست .
:)
|+| نوشته شده توسط مهوشم در شنبه 26 مرداد1387 و ساعت 13:28  
 |
ضجه  بر گلو
آوار ِ انتظار
می می ری آخر 
دل را بکُش و زیر خاک کن
که هر چه بر سرت آمد از دست دل بود ؛ بیهوده
که هر چه بر سرت آمد از دست دل بود ...
خاک...
خاک
..
مجالی ست برای آ ر ا مـ ـش...
آرامشی که دیگر اختیارش دست من نیست...چون من خود را و دلم را فروختم به یک نگاهش...
|+| نوشته شده توسط مهوشم در چهارشنبه 2 مرداد1387 و ساعت 22:50