تبليغاتX
واگویه ها
 بازی
بازی از طرف کسی که هنوز می خنده ...


"چشمهای کثیف؛ تیغ برندهء دل من اند"


توضیح آنکه(!):
چشم کثیف یعنی چشم بد بین نه لزوما چشم هرزه
دلم از چشمهای بد بین خیلی پره...هم از چشمهای محدود..چشمهای تنگ و کور...

قوانین بازی:

۱-عبارت ۶ کلمه ای را در وبلاگ خود پست کنید(در صورت لزوم توضیح  هم اضافه کنید)

۲-به کسی که شما را دعوت کرده است,در این پست لینک بدهید.

۳-۳ وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.


دعوتی :
گندزده

راه رفتن مرد مرده

دروغگوی خوش حافظه

|+| نوشته شده توسط مهوشم در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 و ساعت 17:34  
 ...
هه!
مرتیکه!
شناختمتا!:دی
2.
مهربونی ملوچ...مرسی بابت بالهای شکسته
3.
درس...
.
.
.
.
+ خسته ترین پست سال !

|+| نوشته شده توسط مهوشم در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 و ساعت 22:45  
 هوف !
الان کلی زرزر کردم ؛ خدا ؛ جات خالی !
روی چند برگه ... کلاسور...
قشنگترین جمله اش این بود که اگه یه لحظه جای ما می بودی و ضعیف و بدبخت و حقیر و راه گم کرده و حیرون...چه قدر قیافه ات دیدنی بود ... کاش.
.
.
.
+ آسِدملوچ....خیلی می خوامت....خیلی..می دونم که هیچ وقت اینجا نمیای....ولی شاید یه روز خر شدم بت آدرس دادم ..اینجارو بخونی و بفهمی زیر اون چهره معصوم چی بوده..شاید اون روزی که منو بشناسی و بازم باهام بمونی...جدی جدی بپرستمت....
|+| نوشته شده توسط مهوشم در جمعه 13 اردیبهشت1387 و ساعت 16:55  
 آره
1.
وقتی همه چیز رنگ می بازد ..وقتی همه چیز
رنگ می بازد!
2.
رفتن 20 تا دختر پسر به دارآباد و جوجه زدن و ورق بازی کردن و آب بازی و شوخی و خنده و کوهنوردی ؛ وقتی لذت دارد که تو یکی از همان بیست نفر باشی...
دوشنبه روز خیلی خوبی بود ! نوشتم که یادم بمونه ! همچینم روزام بد نیست
3.
مـ.جـ.ـیـ.ـد به طرز بدی کنار کشید..ترسید..از آبروش..فک کن!...به خاطر حرف یه مش غریبهء آشغال که فک می کنن هر دختر پسری که با همن لزومن دوس دختر دوس پسرن...از فکرمنفور جامعه اش ترسید!..از حرف دوستاش راجع بش ترسید!..من اینقد نمی ترسم که اون ترسید!.......جهنم!..بقول زوزه به یه ورم...برو بمیر با اون همه خوبی هات...برو به جیگولیگز!....:دی
4.
فردا اولین کنسرت مهیار ایناس ..پشت برگه بلیط اسم و امضا کرد داد بهم...بامزه بود!...اینم نوشتم که یادم بمونه!.......
5.
با تو من چی کار کنم هان؟!؟!؟!...یکی دستگاه دفع عاشق به روش غیر دفاعی بدون درد سراغ داره؟!...
بی شوخی....یکی بگه برا دفع و رفع یه عاشق سمج چی کار میشه کرد؟
.
.
.
+ زندگانی سیبی است ؛گاز باید زد با پوست...هیچم شعار نیس....هیچم از شکم سیری نیس....عصری..قبل چرت نیمرزوی... داشتم فک می کردم حالا که زنده ای ..باید زندگی کنی...برای زندگی ام دقیقا باید جنگید...باید با امید؛ که اسمشو می تونی گول مالی هم بذاری { کاری که خودم می کنم!}...بری جلو....مگه خدا نبود؟! ابراهمیو گول زد؟!...بعد فک کردم هنوز توی اینچیزا مطمئن نیستم!...باید برم "شریعتی" خون شم بلکه اون اعتقاده برگرده...خلاصه اصولا با امید یا گول مالی یا بچه خر کردن ئه که میشه زنده موند...مثلا خودتو خر می کنی.."اینم میگذره " ...یا...: الماس همون دودهء خاکستر گداخته است که حرارت رو تاب آورده!...از این ورورا!!!...که بتونی به یه چی وصل شی و بری جلو....
.
.
چه به اضــــــــــــافهء طویلی !
|+| نوشته شده توسط مهوشم در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 و ساعت 22:29  
 جیگولیگز
جهنم به انگلیسی می شه چی؟!
جیگولیگز؟!
همون!
من میگم جیگولیگز !
هیچ هم حوصله ندارم برم ببینم معادل انگلیسی اش چی میشه !
جیگولیگز که دیگه نمیخوای با هم بحرفیم !
جیگولیگز که یه مشت آشغال دور و برت ئو گرفتن و نمی فهمی !
چیگولیگز که حالم بهم میخوره از هیکل اینجور مصلحت بازیا....حتما چون مصلحته دیگه نمی خوای اون دو قلپ چایی رو با هم کوفت کنیم نه ؟
جیگولگیز که امروز می دیدمت و به دستورت هیچ عکس العملی نباید نشون می دادم
جیگولیگز که بری گم شی اصن !!!....
.
.
.
- - - -
{ با پسردایی ها رفتن به نگارخانه مان هنر نو و بعد هم شام در ترنج خوردن خیلی جذاب است ولی نه آنقدر که چیزی از نفرت بار بودن موضوع اصلی این پست بکاهد...جیگولیگز ؛ جهنم فعلی من...روزهای سگی را پشت سر می گذارم...باشه جیگولیگز؟...
}
.
.
+ هووووووووف
|+| نوشته شده توسط مهوشم در شنبه 7 اردیبهشت1387 و ساعت 22:31  
 طوسی
اول.
باور کن یکی از لذت بخش ترین ثانیه های زندگی ام امروز عصر بود وقتی توی اون هوای باد و طوفانی آروم نشسته بودیم و چای داغ ِ تلخ رو که زبونمو به طرز لذت بخشی می سوزوند ؛ جرعه جرعه سر می کشیدیم.....باور کن عزیز...باور کن ...
.
بعد.
خوب آره...مث احمقا ولت کرده بودم رو هوا گفتم بالاخره باد یه جایی می بَرَدت ... نبُرد...
حالا باید یه کاری اش بکنم دیگه....
.
هنوزم دوست داشتنی ای...هنوزم.
.
از دست این ر.ضـ.ـی !..بالاخره گفتم اسم اونی که گاهی با خودشم مشکل داره!
.
خودت که خوبی؟
.
40000 تومن سر ماه میذاری رو میز فک می کنی باید حتما باهاش دوبار شمال ئم برم؟!!
بابا زندگی خرج داره!
هی می گم برم این 50دلاری ویکتور خانم بهم داده رو بفروشم !
یا اون ربعی ئه رو !
که دیگه هی از توی دست خشک که هنوز تو عصر قجر زندگی می کنی مجبور نباشم پول بگیرم....اه
گند بزنن به نیاز....
گند
.
.
.
+ طوسی ام ...طوسی ِ طوسی....دقیقا طوسی رنگم....معین گوش می دم و طوسی رنگم....
|+| نوشته شده توسط مهوشم در یکشنبه 1 اردیبهشت1387 و ساعت 19:22