|
آخر
86
سال جالبی بود..سال کنکور..سال درس..سال بدو بدو و جمع بندی 50 تا کتاب...سال انتخاب رشته..شهرستان برم یا نرم..سال دانشگاه..سال مثلا بزرگ شدن...سال دوستای جدید...سال افتادن حتی!.... بدک نبود..این اواخر خوش هم می گذشت...بقول دوستم ..مهم تفاهمه.... فک می کنم خودمونیم که سیاهی یا قشنگی روزامونو می سازیم..شرایط و موقعیت ها یکجور محرکه ..ولی خودمونیم این محرک رو بالفعل می کنیم... غرض از فیلسوف بازی..بیا و به محرک هایی که باعث میشن جز سیاهی هیچی حس نکنی , یک سری از انگشتاتو نشون بده! یعنی رها باش........... فصل جدید ..یعنی دل تو..که حس می کنه آیا ..که اونم بهاری شده یا نه...یعنی سخت نگیر...یعنی مراقب جوونی تموم شدنی ات باش روانی . . . . . . +سال قشنگی می تواند پیش رو باشد...اگر بخواهی |+| نوشته شده توسط مهوشم در چهارشنبه 29 اسفند1386 و ساعت 20:46 نه به سنگ
درجوی زمان , در خواب تماشای تو می رویم
سیمای روان , با شبنم افشان تو می شویم پرهایم؟ پر پر شده ام چشم نویدم؟ به نگاهی تر شده ام و در آنسوی نگاه ,چیزی میبینم ,چیزی می جویم سنگی می شکنم , رازی با نقش تو می گویم برگ افتاد ؛ نوشم باد : من زنده به اندوهم , ابری رفت , من کوهم : می پایم من بادم : می پویم در دشت دگر ؛ گل افوسی چو بروید , می آیم می بویم . . . + سهراب...قشنگ می گفت..نه ؟ |+| نوشته شده توسط مهوشم در سه شنبه 28 اسفند1386 و ساعت 11:25 بازی؟
۱. دوسال قبل بود..آخرین باری که به طرز دیوانه کننده ای آن یکی در من ؛ " جدا شدن اش " را می خواست..دیوانه وار از منافذ چشمم به بیرون می نگریست..روح وحشی ام بیرون جستن را می خواست ..باور کن ..دروغ نیست..یک لحظه با تمام وجو دوگانگی ام را حس کردم..من دو تا بودم..من دوتا بودم...آن یکی در من غریبه بود با من ..دوست میداشت رها گردد..شاید از قفس تن...باور کن راست می گویم.../..هنوز هم گاهی میبینم اش.."او" می شوم و به دستانم نگاه می کنم..یعنی به دستانی که دو جسم متحرک است..عضوی از من نیست..شاید همین حالا هم روحم دارد می نویسد... باور نداری رفیق؟! حقیقت محض بود...شاید روزی کشف شود...سیزوفرنی ؟!...خیزوفرنی؟!...هرچی...مهم این است که گاهی ... ۲. به چهره ء تقریبا دست نخورده و معصومم نگاه نکن..پشتش "نقاب به چهره" ای خوابیده...آنکه "..."../...به بی محلی های متین ام هم..دلم لک می زند گاهی برای هرهر کرکرهای جلف با تو...با تو و دوستانت دست دادن..مگر چه اشکالی دارد....هوی!..با تو ام..من از آن ابرو نخ کردهء سایهء آبی رژ زرشکی پلیدترم..باور کن...حتی تو..پشت سرت حرف زدم..آخ که چه مزه داد...چشم به زیر انداختنها هیچ گاه دلیل معصومیت نیست احمق..حالا شاید بهتر بفهمی...من گاهی خیلی پلید...خیلی پلید.. ۳. دلم برایت تنگ شده ... بیرحمانه بود خداحافظی . . . . . . + مسخرست...چرا خواستم دعوتم کنـــی؟!..که چی...کسی که باید بداند من کی ام..هرگز این پست را نخواهد خواند...خسته ایم ... بهار دارد می آید؟!...ماهی و سبزه عید رو تاقچه که اینطور می گوید...تقویم رومیزی که سمت راستش پر شده از روزهای رفته ؛ هم... |+| نوشته شده توسط مهوشم در یکشنبه 26 اسفند1386 و ساعت 11:25 لذت
شاسّی ِ زانتیای مشکی شو داده پایین..
زده کنار شیشه ها رو هم کشیده پایین .. شعاع 10 متری شو برده رو ویبره با آهنگ آروم سیستم ِتمیز ِ صوتی اش.. آروم با دوستاش - یکی کمک راننده یکی پشت نشستن - ؛ دود ِ غلیظ ِسیگار گرون قیمت اش ئو تو هوا می رقصونه.. سرشم باهاش میده بالا.. " داره لذت می بره از آهنگ و سیگار " ... سوال اینجاست : " واقعا " داری لذت می بری ؟ یا اینکه گول می خوری از خودت ؟ . . . + خواب زیاد می بینم ولی بیشترش ئو یادم میره... |+| نوشته شده توسط مهوشم در شنبه 25 اسفند1386 و ساعت 15:9 آخر هفته
زدم خاکی : بجای خونه : اون پارک؛ پارکی که فقط یه تاب سه تایی "پارک" اش کرده..شایدم نکرده...
نشستم رو تاب "پا" فشار به زمین... آسمون : ابر ِمحض داشتم دیونه می شدم : هفته هاس پنجشنبه ها توی اتاقم کپک می زنم... باید " تاب " میخوردم...تاب.. "پا" فشار به زمین.. خانوم آقاهه مث "اسب" فرش می شستن اون پشت..یکی نیس بگه "جون" ات رو عشقه...فرشو چیکار ؟...ترکیدی بس سابیدی بابام.. don't really know u... هوا خنک و مظنون ِ بارون.. ابر ِ محض.. نوسان تاب بود و نوسان ثانیه ء پنجشنبه : گولت زدم "خودم "جون : قرار بود ببرمت کوه ؛ قناعت کن به ثانیه های "تاب"ـی...شایدم به ثانیه های "بی" تابی...به "بی تابی"... مرتیکه پارو می کشیدآ ! فرشی می شُست... بچه هه شَلَف شلوف می کرد تو آبا ... غَلت می زد خل و چل...مامانه حواسش نبود... " پا " دیگه فشار نداد به زمین : بارون گرفت تاب خوردن زیر بارون ام بدک نیسّـــآ.... جون دوباره گرفتم با نم خاک همین این شد آخر هفتهء من... . . . + تو که آخر هفته نمیری فرش شوری؟ |+| نوشته شده توسط مهوشم در پنجشنبه 23 اسفند1386 و ساعت 18:55 اعتراف
جناب خودم؛ سلام + "جمع" و "جور" کن خودتو زودتر . |+| نوشته شده توسط مهوشم در چهارشنبه 22 اسفند1386 و ساعت 20:45 ؟!
بنیاد زندگی یعنی " تحمل "
از تحمل اون مادر بدبخت وقت تو بدنیا می اومدی بگیر ... تا تحمل سگ دو زدن خودت تو زندگی... تا تحمل جون دادن ... . تحمل می کنیم و با لذت های پوشالی مرهم می شویم به دردها.... دست آخر نیز همه را فراموش می کنیم.... این است زندگی . . . +امضا : confused |+| نوشته شده توسط مهوشم در سه شنبه 21 اسفند1386 و ساعت 19:40 زودباش خدا!
خلا...
عدم ِ محض.. عدم ِ محض.. عدم ِ محض.... هزار سال نوری آخر فضا.. تاریکی محض.. سوار بر سفینه ای سوخت تمام نشدنی بسوی بهشت.. - - - . . . + آرزو که می تونم بکنم؟! |+| نوشته شده توسط مهوشم در یکشنبه 19 اسفند1386 و ساعت 18:4 شور!
خواستم یه عکس آپلود کنم نشد.. خودم گرفته بودم ..از دو تا مرد از کارمندای کمیته امداد که زیر یه سایه بون رو صندلی نشسته بودن و در " شور عظیم نیکوکاری " مگس می پراندند بس خفن ..
خودشونو ضایع می کنن ملت + باید درس بخونم..ترم قبلی گندیدیم به حیثیت اجتماعی مان ...با آن نمره های نجومی.. باشد که مهندس شویم |+| نوشته شده توسط مهوشم در جمعه 17 اسفند1386 و ساعت 18:38 آره
حالا اون دل ِکوفتی تو خونه تکونی میکنی.! یادگاری ممنوع. بدون تو میمیرم ها مستقیم توی سطل آشغال. فدات شم ها دم در. دل خفه خون. ساکت شو. جیغ هم نزن. عشق تمام می شود. (البت عشقی نیست) و تو هستی و خورشیدی که هر صبح بعد طلوعش منتظره ببینه بازم می خوای روزتو با یه مشت خاطره, گند بکشی یا نه. مراقب جوونی تموم شدنی ات باش روانی. . . . + "وقتی خودم را نصیحت می کردم" ؛ فیلم امشب سینماهای تهران و شهرستانها |+| نوشته شده توسط مهوشم در چهارشنبه 15 اسفند1386 و ساعت 13:12 آرزو
روزگار قشنگی نیست
دلم گرمی دستاتو می خواد . . . |+| نوشته شده توسط مهوشم در یکشنبه 12 اسفند1386 و ساعت 19:32 جنگولک
تویی که هنوز میخندی...دعوتت قبول:۵ تاکتابی که نیمه کاره ول کردم
صد سال تنهایی کوری طاعون قرآن چنین گقت زرتشت - - - شرمنده ام..واقعا خسته تر از اونم که سرگذشت هرکدومو بگم... ...pray 4 me |+| نوشته شده توسط مهوشم در جمعه 10 اسفند1386 و ساعت 16:31 .
توی این روزای سگی دلگرمی ام تویی
خوشحالم بهم عطر می زنی... آیدا |+| نوشته شده توسط مهوشم در جمعه 10 اسفند1386 و ساعت 16:26 شفیعی..
آخرین برگ سفرنامه باران این است :
که زمین چرکین است... |+| نوشته شده توسط مهوشم در سه شنبه 7 اسفند1386 و ساعت 17:43 مخاطب خاص:مخاطبی که نمی فهمد
من مستم
و دیگر نیستم الکی میای کامنت میذاری که چی؛لعنتی؟
|+| نوشته شده توسط مهوشم در سه شنبه 7 اسفند1386 و ساعت 17:43 تجربه
یه ضرب المثل کاملا ایرانی می گه :
جوری کار کن که هم سیخ بسوزه هم کباب . |+| نوشته شده توسط مهوشم در یکشنبه 5 اسفند1386 و ساعت 20:36 دنیای ...
مسخره است :
سالروز آشنایی ات را با کسی که دیگر نیست ..بی او بگذرانی...و بعد..کسی که تو را می خواهد در همان روز دلش برایت تنگ شود...و تو را بخواهد...و تو در کنارش نباشی... عجب دنیای وارونه ای..دنیای وارونهء گرگ و میشی...دنیای گندی... |+| نوشته شده توسط مهوشم در شنبه 4 اسفند1386 و ساعت 17:33 my faith...
حس می کنم هزار سال نوری با چیزی که اسمش اعتقاده فاصله دارم یه اعتقاد محکم و قوی طوری که اگه کل زندگی ات هم با خاک یکسان شد چون اون اعتقاده رو داری نشکنی بقول یه دوست .. مسخرست..همه چی مسخرست..مگه اینکه به یه جا وصل باشی... |+| نوشته شده توسط مهوشم در پنجشنبه 2 اسفند1386 و ساعت 21:32 اول
فکرش رو نمی کردم که مجبور شم یه روزی از قلب تپنده دل بکنم..شاید از ضعف خودم بود..که نتونستم دلی رو بشکنم..که بش بگم برو سراغ زندگی ات..بذار مام زندگیم مونو بکنیم..آره من ضعیفم تو دل شکستن..حتی اگه به ضرر خودم تموم بشه.. می دونم میتی خوشگلم یه ذره دلش میگیره...شایدم نه...من تنها خودم دلم برا خودم میگیره! به هر ترتیب من از این به بعد اینجا می نویسم.. وبلاگ جدیدم مبارک . |+| نوشته شده توسط مهوشم در پنجشنبه 2 اسفند1386 و ساعت 15:28 |
|
