تبليغاتX
واگویه ها
 ؟!
واگویه های طفلک!.نمی دانست برای یک " رفتنی " ساخته شده.
تمام شد..عشق مزخرفی که ازاول نباید آغاز می شد...لذا دیگر هیچ چشمی آن جا را نمی پاید..دیگر فریاد های خفته ای نیست..دیگر سکوت است و سکوت.. و لحظه هایی از جنس ورق زدن این فصل از زندگی...میخواهم خیلی چیزهام را از نو شروع کنم...لحظه ها ساختنی اند نه لعنت فرستادنی....
.
.
.
+ برای روزی که نتوانستم آنجا بنویسم ، واگویه همچنان پابرجاست .
:)
|+| نوشته شده توسط مهوشم در شنبه 26 مرداد1387 و ساعت 13:28  
 |
ضجه  بر گلو
آوار ِ انتظار
می می ری آخر 
دل را بکُش و زیر خاک کن
که هر چه بر سرت آمد از دست دل بود ؛ بیهوده
که هر چه بر سرت آمد از دست دل بود ...
خاک...
خاک
..
مجالی ست برای آ ر ا مـ ـش...
آرامشی که دیگر اختیارش دست من نیست...چون من خود را و دلم را فروختم به یک نگاهش...
|+| نوشته شده توسط مهوشم در چهارشنبه 2 مرداد1387 و ساعت 22:50  
 |
من تنهاییم ام را
در حلق لحظه هایی می ریزم
که هیچ با من نیستند...
دل تنگی هایم را
می شکنم درون وجودی که دیگر از من نیست
و ...
می شکنم درون لحظه های خودم..
ثانیه ها را که سر بردم...
می میرم
.
.
.

|+| نوشته شده توسط مهوشم در دوشنبه 31 تیر1387 و ساعت 20:24  
 ؟
محـ.سن
نمی دونم...منو پرتاب کن به سمت پلوتو...
|+| نوشته شده توسط مهوشم در دوشنبه 24 تیر1387 و ساعت 20:32  
 گس نامه (2)

× مهم است یا نیست : مسئله اینست.
فیزیک2 شدم 8. از تو جیبش نمره در آورده داده به جان بلقیز .
 
×فیزیک1 برام غیبت خورده. مهم است یا نیست . من بودم سر جلسه. فردا مث سـ.گ پیگیرش باید بشم.

×وصایا نخوندم...

× هوای حوصله ابری است...

|+| نوشته شده توسط مهوشم در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 23:5  
 گس نامه(1)
و ما همچنان دوره می کنیم
شب را وُ روز را ... هنوز را
( از نمدونم کی)
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
تفکرات تنهایی فعلا خاک خورده اند..هیچ کتاب آسمانی صوتی ای گوش داده نشده از آن پس...هیچ رابطه خانوادگی بهبود داده نشده از آن پس ( بتّر هم گشته!)....هیچ درسی خوانده نشده از آن پس...هیچ کلاسی رفته نشده از آن پس..هیچ پولی عنایت نشده از آن پس ( بزودی سکه ای که کادو  گرفتمو می فروشم) ...هیچ کار تایپی قبول نشده از آن پس...و در کل..هیچ گـُهی خورده نشده از آن پس .
.
.
.
.
+ و ما همچنان دوره می کنیم...شب را وُ روز را.....
.
.

|+| نوشته شده توسط مهوشم در شنبه 8 تیر1387 و ساعت 15:53  
 یادمان1
آهنگ shape of my heart ...
جالبه که 24 ساعت همه جلوی کامپیوتر باشم دیگه ازدنیا هیچ نمیخوام...دیروز بعد از دادن امتحان فیزیک1 تو اون هوای گرم با اون مراقبای سگ؛ دیدن چهرهء گریه ای سارا که تقلبشو ازش گرفته بودن خیلی ضدحال بود..بهش دلداری می دادیم...بعد دیگه رفتیم...با حمیده رفتیم توی اون باریکه توی باد نشستیم و حرف زد و حرف زدم و از امتحان فیزیک2یی گفتیم که قرار بود خوب داده بشه!..سر جلسه قبل شروع امتحان به حــ.ـمید اس ام اس دادم 305..ومنتظر که بیاد از روی منی تقلب کنه که غافل بودم که صفرکیلومتر بودم و خودم خبر نداشتم..و بازهم من غافل از اینکه اونا سوالارو قبل امتحان گیر آورده بودن و با جوابا رفته بودن سر جلسه! اومدم بیرون مامان سارا اونجا و من مجبور شدم به یک دروغ..بدم اومد...بعد به مریم که بم گفت خاک بر سرت ، گفتم تو برو با اون ابروهای در اومده ات!...برای بار سوم!..بش برخورد..بعدش توی راهرو ها تا طبقه سوم دنبالش دیویدم و اون فرار می کرد تا بالاخره واستاد و از دلش در آوردم..بعد رفتم حیاط .. مـ.ـهدی اس مث همیشه اون وسط در حال مانور دادن بود و چش چرونی!..توی حیاط حمیده اومد و گریون به اینکه میوفته...من که 2و3 میشم!...فرزانه خوب داده بود نامرد!..آسد ملوچ اومد و گفت سوالا لو رفته بوده...بعد رضـــ.ـا اومد پیش من که با سعیدی و سپهر واستاده بودیم داشتم از گند زدن امتحانم براشون می گفتم ، پرسید:خریت کردی دادی؟!..سپهر گفت نه چون میان ترمم بد نبود ،بم میده!>.....من در حالی که دست چپمو روی چشمم فشار می دادم...گفتم آره..بعد رضــ.ـی اومد و مث همیشه بشاش گفت اکشال نداره!...یه ذره با طیبه و سپیده و اونیکی سپیده و رکسانا و نازنین از اینکه چجوری امتحانو دادن حرف زدیم....بعد گفتیم بریم.... با خواهر حمیده و فرزانه و حمیده رفتیم تا ایستگاه پایینی...پیاده که شدیم اوتوبوس صاف اومد و رفتیم خونه..اصلا حوصله جشن نفس رفتن نداشتم!..یعنی چیزی بم پا نداد که برم...بیخیال شدیم و آمدیم خانه..قبلش رفتم پارک پایگاه با فائزه 15 دقیقه حرف زدم...درددل اون امتحان کوفتی....بعد رفتم خونه بعد اینکه ساعت 5 و نیم ناهار خوردم! از ساعت یک ربع به 6 عصر تا 3 شب چت کردم!>....با دوستان خوب..مصطفــ.ـی و دوستش...محــسن...بحث اعتقادی...همه چیز خوب بود...همه چیز...خـ ـوـ ب.. بود.....در حینش با امیــ.ـن موج...گفت باست خوشحالم فازی...چون یک انگشت شمار باهاته..بپا نپره!....بعد هم با بقیه بر و بج...بعد ساعت از یک و نیم تا 3 با حمــ.ـید.!..گفتم روزهای خوب دانشگاه تموم میشن و ...خاطره هاشون می مونه..دلم تنگ میشه....گفن..چه میشه کرد....باید عادت کنیم.....فکرشو بکن...دیگه یک روز اینهمه آدم خوب و بد و دوست داشتنی و دوست نداشتنی رو نبینی...فکرشو بکن بعد 4 -5 سال............دلم تنگ میشه..............دلم تنگ میشه.....................آهنگ evanescence hello.................حمیـــــ.ـد  گفت نماز می خونه...خیلی حس خوبی بهم دست داد..منکه همه چیو فعلا زدم شکستم و ریختم پایین و ..باید دوباره بسازم....من تصمیم گرفتم که اون قرآن صوتیا رو گوش بدم....../خوشم خوشم چنان خوشم..که غصه هامو می کشم..همه ته ِ ته ِ سفر ...فقط منم که چاوشم...../..یک روز ِ خیلی خیلی زود ..می سازمش دوباره...می سازمش...اعتقاد استوار و خوشگوارم رو....اعتقاد استوار و خوشگوارم رو.... don't cry.........don't cry......don't cry.....
.
.
+ اینا رونوشتم ....که دیروز ِ پر ماجرا ؛ یادم بمونه...
++ من بچه خوبیم!...یعنی اخلاقم خوبه!...خودش گف!...تازه اوشونم گفت ...تو خیلی دوست داشتنی هستی...اوشون!....
+++ /صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ...ملول و با سحر نزدیک..و دستش گرم کار مرگ..بیا ره توشه برداریم..قدم در راه بی برگشت بگذاریم.../.......همینطوری یادم اومد..گوشه وبلاگ density نوشته بود...
++++ آهنگ evanescence hello.....
|+| نوشته شده توسط مهوشم در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 13:32  
 ساعت ؟!


ساعت؛ یک ربع به پنج به وقت مردی که که فرق کرگدن و گراز را نمی دانست...ساعت؛ دو سال مانده به یک لحظه...ساعت؛ 3سال گذشته از آن ثانیه..ساعت؛ چند روز مانده به یک قتل...قتل عاطفه...ساعت؛ دو ساعت مانده به بی قراری و ...ساعت؛ هنگامهء خستگی...اچ میم آریا!...مزخرف بود...مزخرف بود....خراب کردی تمام یک ربع به یازده ها را ..تمام 20 دقیقه به یازده ها را ..برو و فعلا کتابهایی را بجو که یدک کش اسمی و رسمی در 20 و چند سالگی ات باشند...فعلا برو و اصلا به پنجشنبه ای هم فکر نکن که هیچ وقت نیامد...برو در زورق شکسته ! ات بنشین وسوراخ اش کن..هیچ موسی ای نیست که با دلایل فیلسوفانه اش روحت را قهوه ای سوخته کند...برو در زورقی خالی بنشین و پارو بزن..هیچ هم به روی خودت نیار که از خستگی مفرط داشتی خالی را " خوالی" می نوشتی..جای معلم کلاس اول خالی تا شاهکار 12سال پیشش را پیش چشمش ببیند...دیکته گفت صدبار و صدبار تو هم از رو نوشتی...ابتکارت را گور کردی و گذاشتی ثانیه ها دوتا یکی شوند و بدوند و بدوند و بمیرند..لای چنگالی که اسمش بزرگی بود..رویای بچگی..و بچگی...رویای بزرگی...بی عشقی..رویایش عشق..و عشق..رویایش بی عشقی ...مثل علف هرز می مانند آدمها که وقتی کوتاهند بلندی می خواهند و وقتی بلند، کوتاهی...تف انداخته ای روی صورت رضایت!...نگران هم نیستی که بی ادب خطاب خواهی شد..بس بود آنهمه خودت نبودن و "ادیت " نمودن خودت زیر هیکل افکار ِ منفی ِ شایدی ِ مردم....بس بود بک اسپیس زدن و پاک کردن و پاک شدن و پاک کردن..پلک بر هم بگذار و زورقت را بران...سوراخ خواهد شد می دانم..ولی بران و بران وبران تا به قعر عمیق ترین نقطهء دریاچه برسی...کسی چه می داند ..شاید هم دریا..بمیر و بمیران ...خودت بمیر و آن 20 دقیقه به 11 شب ها را بمیران..ثانیه ها که میراندی گمانم میراندن یک مهرمجازی را هم یاد گرفته باشی..کماکان علی حائری...کماکان مصطفی امیدی..کماکان سینا و آن دوست عینکی دماغ تیزش امیر...کماکان حمید و کماکان کماکان بهنود و سیاوش...کماکان زهرا و یاسمن و ماهـ_ای و هاله..کماکان حمیده و حمید - ـه!..من و یک مشت خاطره که بخ زور توی حلقم چپانده اند و یک مشت یاد و فکر و حرف و سکوت و نگاه...که 4سال دیگر همه اش ازم گرفته خواهد شد...
آش شعله قلم کارم خوشمزه است..نچشیده ام و می دانم خوشمزه است...روزگار خودم برای خودم ثبت شد......من یک رفتنی ِ کوچک..که میان خیل همهمه ء جلوی بوفه و چهار راه...گم شده..و نگاه های گذرا و گاه هرزه می پایندش..مجید!..برگه عوض نکرد...ادیت ممنوع ..من خودم هستم....من ِ مچالهء بی فکر ِ کوچک...یک رفتنی....یک سوختنی...در دل ...و در بیرون خندیدنش؛ ویترین وجودش...یک رفتنی...یک رفتنی....یک رفتنی.....
.
.
+ خداحافظ!
.
.
.
++ نمی فهمی..زور نزن..

|+| نوشته شده توسط مهوشم در دوشنبه 27 خرداد1387 و ساعت 18:37  
 چندخط.
  1. مرگ یک بار شیون یک بار
  2. آدمها عوض می شوند...خواهی نخواهی...
  3. درس نخوندم
  4. باید بیشتر فکر کنم
  5. دیگه نباید موقع بحث فلسفی با یکی؛ با یکی دیگه ام حرف بزنم
     6.دیگه نباید بیش از این به زود قضاوت کردن هام ادامه بدم
.
.
.
+ پرواز . . .
|+| نوشته شده توسط مهوشم در شنبه 25 خرداد1387 و ساعت 17:58  
 ...
نگو چرا نوشتی و چرا سکوت اختیار نکردی باز بعد آن حرفها .. من تنهایی ام رو با کسی قسمت نکردم..من همیشه تنها بودم و تنها هستم..چون عاقبت اندیشی احمقانه ای که همیشه تو وجودم بوده منو از این کار باز داشته ..منی که همیشه " احمقانه " سعی کردم که دیگران رو از خودم نرنجونم و این برام حالا دیگه مث روز روشنه که حماقت بسه ... باید به قول دوستی که کامنت گذاشته بر محور " خودم " تصمیم بگیرم..من تقلا کردن و دست و پا زدن رو خوب یاد گرفتم فقط..اما رهایی از بند رو انگار یادم رفته..به یادم بیار اونهمه جرات و جسارت رو..به یادم بیار روزهای بی خیالی رو...من دیگه انگار دارم خفه میشم زیر رگبار خوب بودن..من دیگه باید رها کنم خودمو...تا کی دست و پا زدن زیر زنجیر پوسیده ای که برات جز زخم روی دستو پاهات چیزی نداشته..تا کی تحمل سکوت زهرآگینی که روحت رو می خوره..من دیگه باید رها شم...بکَنَم از این زمون..من دیگه باید رها شم..................
صبرکن...تو تکلیفتبا خودت معلوم نیس...الکی گردن بدبختی ننداز که حالا آمُله....درک..؟!....نه....برو ببین سنگایی که باید با خودتوا بکنی شون کجان ؛روانی...بعد وابــِکّنشون..وابـــِـکّنشون...........................
.
.
.
+ مهوشم جایی نداره واسه فریادهای خفته اش...جز این هزارتوی بی سر و ته
|+| نوشته شده توسط مهوشم در جمعه 17 خرداد1387 و ساعت 18:0